دلم تنگه برای گریه کردن...!
کجاست مادر...کجاست گهواره من؟
+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت23:5توسط ریحانه |
...
می خواهم خودم را محکوم کنم به نبودن...
پس حرف ها را کنار هم می چینم....
پـ ا یـ ا ن...!
آخرین سخن: می خواهم عکس تو را در آیینه ی چشمانم قاب کنم...!
+: آسمان بی تاب بود...
زمین اما آرام و صبور...
-: ببار آسمانم... من پذیرای تمام اشک های تو هستم...!
+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت14:36توسط ریحانه |
...
می خواهم اندکی با تو بمانم تا لحظه ی مرگ...!
آخر همان زمان اندک برایم به مانند قرن ها می ماند...!
+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت14:5توسط ریحانه |
...
امشب آمدم سراغت را از ماه بگیرم...
ولی ماه هم در آسمان نبود...!
+نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت21:44توسط ریحانه |
...
کفش هایم را پنهان کن تا پای رفتن نداشته باشم...
+نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت15:26توسط ریحانه |
...
زندگی را گاه خواندم گاه نوشتم...
گاه ورق زدم بی هدف...
این کتاب رو به پایان است...!
صفحات آخرش ورق می خورد...!
نمی دانم چیست که این طور جرات می دهد به من که این گونه بنویسم!
اما اگر این طور باشد من به کجای داستان زندگی ام رسیده ام...
در کجای آن توقف خواهم کرد...!؟
نمی دانم...فقط این را میدانم که به قسمت کمی از زندگی ام رسیده ام...
این کتاب رو به پایان است...
آهسته آهسته ورق بخور تا بمانم...
تا لمس کنم بودنم را...
+نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت13:59توسط ریحانه |
...
تو از چشمانم می خوانی همه ی دنیا را...
+نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت12:23توسط ریحانه |
...
اندکی با من زیر باران بمان...
تا پناه این دل خسته ام تو باشی، نه آسمان...!
+نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت10:20توسط ریحانه |
...
مرا از یاد ببر تو که هر لحظه به یاد داری مرا...
+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت14:27توسط ریحانه |
...
خیالت را هر روز نظاره گرم...
در آن طرف خیابان...!
اما همین که می خواهم بیایم... همین که چشم بر می دارم از تو تا از این خیابان های پر تردد
عبور کنم...
همین که می رسم...
خیالت را گم می کنم...
+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت21:53توسط ریحانه |