37

زندگی را گریستم...

تلخی هایش را به دستمالی سپردم که اکنون تلخی را به رخ کشیده...

و شیرینی اش را در چشمانم جا گذاشتم تا شیرینی زندگی را همیشه به رخ بکشد...

36

من جاودانه ام !

من بعد از مرگ دوباره حضوری دوباره می یابم...

شاید در ریشه درختی که بر سر مزارم هست...

شاید در میوه ی درخت...

شاید در باد...

شاید در خاک...

شاید در باد...

شاید در حضور تو...

35

فانوس را روشن می کنم و آن را بر روی شاخه ی تکیده ای می گذارم،

شاید که سوسوی نور آن ، نور امیدی باشد برای گمشدگان...

34

زندگی خواه بارانی...

خواه ابری...

خواه آفتابی...

33

وقتی باید می بارید نبارید،

پس با دل ابری آسمان چه باید کرد؟