46

فقط چند ساعت مانده به بهانه ی زندگی...

به بهانه ی نو شدن...

کاش این بهانه دل خاک خرده ی ما را هم نو کند...


سال نو مبارک...


با بهار طلوعی دوباره کن....

45

حضورت برای من سبزتر از آن سبزه سفره هفت سین است...


44

بودنت جبران تمام نبودن هاست...

43

زیر سقفی از جنس آفتاب،

هیچ گاه نمی توان سایه بانی پیدا کرد...!

42

آیا در این حوالی چشمان کسی آفتابی است؟!

41

به کودکی ام می اندیشم که چقدر ساده بودم،که چقدر باورهایم ساده بود.

دنیا را با سادگی هر چه تمام تر می دیدم...

اما امروز ، آن همه سادگی کجا رفته؟ دوست داشتن های یک اندازه کجا رفته؟

ترسم از این است که شاید من هم به آدمٍ بزرگی تبدیل شده ام که برای رهایی از کودکی به او دروغ می گوید

پس همیشه کودک بمان و با کودکی زندگی کن و با کودکی به جایی برو که زمانی از آنجا آمدی...



+ به کودکیت فکر کن!

40

بر روی پیاده روی همیشگی راه می روم

دیگر زمینش مانند گذشته نمناک نیست،

شاید آسمان دیگر بغضی ندارد تا اشک هایش را بر پهنای این زمین بریزد...

شاید هم رهگذران آنقدر  این مسیر را با خنده طی کرده اند که دیگر این پیاده رو ها اشکی را در خود نمی پذیرد...


39

سال ها می گذرد و در پس گذر سال ها ،

تنها صدای انعکاس من است که در کوچه ها می ماند...


38

هنوز زمان هست...

برای ها کردن روی شیشه ی یخ زده

ونقاشی روی آن...