( درد و دل) 50
اما می دانم در همین حوالی ، شاید در همین روزهای سپری شده منی وجود داشت که گهگاه دلش از دست کسانی که باورشان داشت شکست...
و چه سخت است این پازل را از نو چیدن...
اما می دانم در همین حوالی ، شاید در همین روزهای سپری شده منی وجود داشت که گهگاه دلش از دست کسانی که باورشان داشت شکست...
و چه سخت است این پازل را از نو چیدن...
و نه به هر آن چیز که در این بین است...
باورهایم را شستم با همان بارانی که به زمین می آمد...
سپردمش به همان نسیمی که می رفت...
همان که هم قدم قاصدک بود...
قاصدکی که گهگاه به راز دل من و تو سر می زد...
به همان که قاصد راز ها بود...
به همان که شاید روزی قاصد باورهایم باشد...
اما دستانم لحظه ای طاقت نجواهای در را ندارد...
اگر روزی طاقت بیاورم بر این نجواها ، شاید دلتنگیم پایان پذیرد...!
شاید بشود معنی تازه شدن، معنی نفسی آرام تر را فهمید...
شاید بشود از تولد دوباره آن گل همیشه بهار سخن گفت...
شاید بشود رنگ آبی آسمان را دید...
شاید بشود ...
شاید ها بسیار است، اما شاید به دیدارت نیایم تا از این پس خود بمانم و خود...
شاید ، اما شاید ها بسیار است!