( درد و دل) 50

نمی دانم من از خودم فاصله گرفتم یا فاصله مرا از خودم دور کرده است...

اما می دانم در همین حوالی ، شاید در همین روزهای سپری شده منی وجود داشت که گهگاه دلش از دست کسانی که باورشان داشت شکست...

و چه سخت است این پازل را از نو چیدن...

49

دیگر نه باوری به زمین دارم و نه به آسمان...

و نه به هر آن چیز که در این بین است...

باورهایم را شستم با همان بارانی که به زمین می آمد...

سپردمش به همان نسیمی که  می رفت...

همان که هم قدم قاصدک بود...

قاصدکی که گهگاه به راز دل من و تو سر می زد...

به همان که قاصد راز ها بود...

به همان که شاید روزی قاصد باورهایم باشد...



48

اگر گاه می آیم پشت در خانه ات می ایستم فقط از روی دلتنگی ست...

اما دستانم لحظه ای طاقت نجواهای در را ندارد...

اگر روزی طاقت بیاورم بر این نجواها ، شاید دلتنگیم پایان پذیرد...!


(درد و دل) 47

شاید در این روزها...

شاید بشود معنی تازه شدن، معنی نفسی آرام تر را فهمید...

شاید بشود از تولد دوباره آن گل همیشه بهار سخن گفت...

شاید بشود رنگ آبی آسمان را دید...

شاید بشود ...

شاید ها بسیار است، اما شاید به دیدارت نیایم تا از این پس خود بمانم و خود...

شاید ، اما شاید ها بسیار است!