133

شب آرزوها بود...

من آرزو کرده بودم...

گفتم یغنی آرزویی نداشتی؟

گفتی: آرزو برای کسایی که با خدا رفیقن...!

برای کسایی که به حرف خدا عمل می کنن...! نه مثل...!


تو دلم بغض کردم...!

شاید با خدا رفیق نبودم...!

اما خدا از آرزو و صداقتم خبر داشت...!

شاید رفیق نبودم...!

اما می دونست، می دونست که چقدر...!


تو دلم بغض کردم...!

132

نگاهت را از من بگیر و برو...!

برو و به این سکوت هم خانه شو...

برو و پشت کن به همه ی نگاه هایم، به همه ی تلاطم هایم...

به همه ی صبوری هایم...!

برو و پشت کن به خنده هایم... به همه ی نگرانی هایم...!

برو و پشت سرت را نگاه نکن...!

من خیلی وقت است که مرده ام...!

تنها سنگی از من مانده و بس...!

برو...!

قدم هایت را محکم کن...

برو...!


و چشمانت را بارانی من مرده مکن...

برو...

قدم هایت را محکم بردار...!