123

خاطرم را به خاک  می سپارم...‍!

شاید باور کنم دیگر برایت مرده ام...!




122

از کجا معلوم!

شاید مرده ام...!

و روایت روزهایم را می بینم...!


121

خوابی دیدم...!

تو بودی بی من...!


حال دیدی که خوابم چقدر زود تعبیر شد...!

120

من خنده هایم را پشت ابر پنهان کرده ام...!

119

از هوش که می روم ...

تازه یادم می افتد که دیگر نیستی...!

118

مرا به نام بخوان ای آشنای دیرینه ام...!

117

این روزها دیگرٰ گفتنی ها را نباید گفت...!

116

گاه باید بپذیری که دنیا روی خوشش را به تو نشان نمی دهد...!

بپذیر ...! لطفا...!

115

من عابری پیاده...

تو عابری سوار...!


نمی دانم این چه دنیایی ست...!

این که تو سوار از کنار من رد می شوی و من پیااده نظاره گر می مانم...!

تو می روی ٰ بدون هیچ معطلی!

اما من می مانم همان جا ٰ تا نظاره گر رفتنت بمانم...!


میان این که تو می روی و من می مانم...!

چشمان تار می شود...!

تار از تلاطم این حادثه...!