105

می خواهم خودم را محکوم کنم به نبودن...

پس حرف ها را کنار هم می چینم....

پـ ا یـ ا ن...!


آخرین سخن: می خواهم عکس تو را در آیینه ی چشمانم قاب کنم...!




+: آسمان بی تاب بود...

زمین اما آرام و صبور...

-: ببار آسمانم... من پذیرای تمام اشک های تو هستم...!

104

می خواهم اندکی با تو بمانم تا لحظه ی مرگ...!

آخر همان زمان اندک برایم به مانند قرن ها می ماند...!

103

امشب آمدم سراغت را از ماه بگیرم...


ولی ماه هم در آسمان نبود...!

106

کفش هایم را پنهان کن تا پای رفتن نداشته باشم...

102

زندگی را گاه خواندم گاه نوشتم...

گاه ورق زدم بی هدف...


این کتاب رو به پایان است...!

صفحات آخرش ورق می خورد...!

نمی دانم چیست که این طور جرات می دهد به من که این گونه بنویسم!


اما اگر این طور باشد من به کجای داستان زندگی ام رسیده ام...

در کجای آن توقف خواهم کرد...!؟


نمی دانم...فقط این را میدانم که به قسمت کمی از زندگی ام رسیده ام...


این کتاب رو به پایان است...

آهسته آهسته ورق بخور تا بمانم...

تا لمس کنم بودنم را...




101

تو از چشمانم می خوانی همه ی دنیا را...

100

اندکی با من زیر باران بمان...

تا پناه این دل خسته ام تو باشی، نه آسمان...!