112

چشمانت را ببند و دیگر باز نکن...!
گاه دنیا آنقدر درد دارد که با یک پلک بر هم زدن...
سیلی می آید و همه ی این دنیا را با خودش می برد...

...

حرمت این خانه را نگه دارید...

لطفا...!

111

نفسم تنگ می شود...

در هوایی که دوست داشتن تو در این نزدیکی نیست...!

110

این روزها من در میان شاعرانگی ها خود قدم می زنم...

اما کمی بیگانه شدم با همه ی این شاعرانگی ها...!

نه اینکه بگویم هیچ ندانم ار رنگ و بوی آن...


فقط کمی دلم بیگانه است...

قلم که بر دست می گیرم چیزی از آن بر نمی آید جز وا‍ژه های...

تو همان طور که آمدی ...

آرام و بی صدا...

همان طور هم رفتی...!                         آرام و بی صدا... !

...

هر چه فکر کردم دیدم اینجا خانه ی اول من است...!

میایم همین جا... همین جا زندگی می کنم...!

قرار است که محکم تر از این ها باشم...!

زندگی جریان دارد...!