49
دیگر نه باوری به زمین دارم و نه به آسمان...
و نه به هر آن چیز که در این بین است...
باورهایم را شستم با همان بارانی که به زمین می آمد...
سپردمش به همان نسیمی که می رفت...
همان که هم قدم قاصدک بود...
قاصدکی که گهگاه به راز دل من و تو سر می زد...
به همان که قاصد راز ها بود...
به همان که شاید روزی قاصد باورهایم باشد...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 23:1 توسط ریحانه
|