115
من عابری پیاده...
تو عابری سوار...!
نمی دانم این چه دنیایی ست...!
این که تو سوار از کنار من رد می شوی و من پیااده نظاره گر می مانم...!
تو می روی ٰ بدون هیچ معطلی!
اما من می مانم همان جا ٰ تا نظاره گر رفتنت بمانم...!
میان این که تو می روی و من می مانم...!
چشمان تار می شود...!
تار از تلاطم این حادثه...!
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 15:41 توسط ریحانه
|